خرید بک لینک
ما را با وعده عشق به قربانگاه بردند سر بریدند و اما خونی نریخت وجود ما پر از فریاد بود فریادی خاموش زیر خاکسترهای ظلم که مرگمان تنها فریاد شد از دل چیزی نگفتیم تا که نرنجد دلی از سوز نگفتیم تا که آه نشنویم اما همه وجودمان درد شد یک درد بی پایان یک من مانده در اوج بیابان یک لب گزیده ی بی سر انجام یک من تنهای بی تو یک قلب شکسته بی درمان یک حضور بی رنگ یک اجبار برای زیستن ما را تو وعده لبخند دادی بر لب هایمان خنجر نهادی بر قلبمان احساس و دستهایمان زخم چشمها هرچه دید اشک بود جز تنهایی چیزی ندید آغوش های سرد را تو گرم کن ای رنگین کمان انتهای باران برچسبها: فریاد

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: جمعه 15 اسفند 1399 ساعت: 15:46

چشمهایم را باز کردم قدمهایم را شمردم و خودم را در آینه دیدم

و اگر تمام می شد چه

و کاش تمام می شد

باید همیشه منتظر یک خداحافظی تلخ باشم

از شدت خوبی دیدن فرار می کنند

ولی تمام نمی شود این قصه ی تلخ

باید حتماً خاکستر شد

باید شد ؟

باید تمام می شد

نخند که دیگر خسته ام از این خنده ی بی معنا

از این حرف های انسان خوار

برچسب: نویسنده: مهسا حیدری تاريخ: جمعه 15 اسفند 1399 ساعت: 15:46

صفحه بندی